log
کومه ای برای روز های بارانی








کومه ای برای روز های بارانی


گاهی سالها پشت سر هم میگذرد حتی یک ثانیه اش را

 هم به یاد نمی آورم . گاهی ثانیه هایی هستند

 که نمی گذرند و نگذشتنشان آن چنان در رگ هایم

رسوب می کندکه زمان منبسط می شود.الان زمان انبساط

زمان است، گویا حتی ثانیه ها هم

طولانی اند.در این خفقان و کندی زمانه که چون

یوغی پولادین خرخره ام

 را می فشرد صحبت از یک سال بار گرانی است

که قلب وخونهای غلیظ رگهایم تاب مقاومتش را ندارند

،وقتی که ثانیه ها جولانگاه حادثه اند

 ساعت ها را چگونه تحمل کنم؟وقتی ثانیه ها کسالت

بار تبل مرگ سرمی دهند ماهها را چگونه تحمل کنم؟

وقتی ثانیه ها بوی عفن آلود رخوت

 را در فضا میپیچانند سالها را چگونه به یاد

 شمیم زیبای خاطرش ندای

مقاوت سر دهم؟

دقایق متلاطم زندگی ام مملو از ثانیه هایی است که

بی جهت ولی با انگیزه سپری شد ولی اکنون نه از

 سالها خبری هست نه از تلاطم

اکنون ثانیه ها سر بر آورده اند.من ثانیه ها را میبینم

و زخم کهنه زمان را نمک میپاشم تا جان بگیرم.انتظار و

فراموشی زاییده این دقایق کهنه اند

یکی بوی مرگ میدهد و یکی آبستن مرگ است،

اما من مرگ را تنگ تنگ در آغوش میگیرم چون

نمیدانم که انتظار بکشم یا فراموش کنم.


نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت 11:50 توسط الف.شفق|




  وقتی کلمات را در ذهنم مرور می کنم بیشتر به این موضوع واقف می شوم که فصل مشترک

همه این کلمات زمان است، هر یک از الفاظی که از ذهنم بر زبانم جاری می شود کاهش و

فرسایش کسالت بار زمان را به رخم می کشد، امروز دیروز فردا آینده گذشته و ...سوز آور می

سوزاند فردایم را امروزی که زاییده دیروز بود،گذشته ای که اگر من هم در ترسیم آن نقش داشتم

به این بدی ترسیم نمی کردم امروزم را چنان متاثر کرده که حال روز و دل و دماغی برای

فردای نزدیکم نیست چه برسد به فرداهای دور. صدای کلنگ زدن گورم که قرار است در آنجا

به نظاره بنشینم ابهاماتی که در دیروز و امروز گرفتارش بودم دارد به گوشم می رسد. صدایی

همچون آونگ تکراری و گذرا اما سنگین و ناگزیر.همه چیز در بستر زمان است  لحظه ها

ساعت ها سال ها عمر، ماده ،انرژی . . .افکارهم پیر می شوند دراین بستر خسته کننده در این

بستر کسالت آور زخم بستر گرفته این روحم. زمان نگذر تا خوب شوم!!!!!!!!!! لحظه هایم را

به من برگردان ای دژخیمان سنگ دل،ساعت هایم را به من برگردان ای مالیخولیای نا

مانوس.سالهایم از آن خود.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 18:0 توسط الف.شفق|




پشت خاکریز بین جنگ های جهانی اول و دوم


گیرکرده ام

 

اگر برگردم سربازان هیتلر و موسیلینی مرا میکشند

 

 اگر پیشروی کنم جنگ افزارهای نوین آمریکایی

 

مجبورم کنار این خاکریز دنبال شغلی بگردم

 

 

سنگرهای مردم را جارو کنم،پوکه های

 

 خالی فشنگ

 

 جمع کنم،اجساد مردگان دفع کنم. . . .

 

و خانه ای اجاره ای.

 

کنار همین خاکریز با دختری ازدواج کنم و خاک را

 

مهریه اش آب را آینه اش و آتش که

 

همین نزدیکی است.

 

ما مشکلاتمان را در همین منطقه جنگی

 

 حل میکنیم

 

هر بار من از همسرم دلگیر میشوم

 

بالای خاکریز میروم

 

شاید تیری مستقیم به قلبم بخورد.

 

هر بار او خسته میشود روی مین ها لی لی میکند.

 

همسرم آرزو داردکه جنگ تمام شود اما من رویای

 

داشتن یک تفنگ با تنها یک تیر درسر می پرورم

 

  
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 17:26 توسط الف.شفق|



حرفایی هست که باید زده نشود

و

سخنرانی هایی هست که باید انجام نگیرد

و

قوانینی هست که باید نباشند .


اینجا همه خودی اند،گرچه غریبی آشنا ترین حس است


اینجا سلامت را پاسخ نخواهند داد،گرچه می دانند این فقط شعر است


اینجا با ارزش ترین چیز جان انسان است،گرچه قیمتش به اندازه یک جو است

و

اینجا همه با هم برابرند،گرچه بعضی ها برابر ترند

آری

اینجا (اینجا) نیست ،گرچه این به ناچار فقط یک حرف است!

 

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 22:2 توسط الف.شفق|



یک روز گرم و یک شب خنک یک فصل گرم

گاهی آدم باید لال شود وقتی حرف دارد ولی کلمه ندارد!

خورشید بی رحمانه ، بدون هیچ دلیلی زمین را سخت داغ می کند.

روزها آنقدر وضوح دارند که گاهی می شود فکرها را هم دید.

دریغ از تکه ابری ، دریغ از لحظه ای سایه ای ، زمین جیغ می کشد و

شب ها از ترس خورشید آنقدر سرد می شود تا بتواند تا نیمه های روز 

هنوز خنک بماند برای این کار خودش را خورد می کند!

نتاب ای خورشید، شنیده ام که تو اگرنخواهی هم نمی توانی که

نتابی.زمین به اندازه کافی داغ دار است تو دیگر نتاب ای خورشید،زمین

یک درجه تب کرده تو دیگر نتاب ای خورشید. .

نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1391ساعت 14:27 توسط الف.شفق|



کف اقیانوس

سکوت

صدای ابهام

رنگ اما نمی دانم چه رنگی!

بو نیز دیگر صفر ، اینجا کف اقیانوس است

یک قدم تا کف اقیانوس

یک قدم تا کف دنیا

یک قدم تا ته هستی

سیب دیگر اینجا نیست     

گاهی در ذهنم حتی خدا را هم گم می کنم

شاید خدا نیز به ابنجا نفوذ نمی کند

نفوذ فقط من هستم

صدای ابهم برانگیزی مرا می آزرد

مرا می ترساند

اینجا کف اقیانوس است.

نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1391ساعت 14:25 توسط الف.شفق|




پیچ هیاهو

خسته ام باز از خندیدن بیخود

گریه های غریزی

صداهای تکراری

گریه ام گرفته

کودکی می خندد         پیرزنی می خواهد عبور کند از گذرگاه زمان

همه چشماشان سرخ قلبهاشان سیاه و کودک هنوز می خندد

ابرها باران ندارند دیگر

کوه ها راه نمی روند هنوز

زمین ساکن است هنوز و خورشید

پس چه شده؟

زندگی جاریست آیا هنوز؟     

کودک می خندد

شاید به من ، شاید به پیرزن

زندگی جاری بودنش را شاید

مرگ بهترین هایش را شاید

مرگ کبوترهای سفید آسمان سرخش را شاید

زندگی بچه قورباغه در آب لجن آلود را شاید

ظهور سبز لجنی در دل پاک غم زده ای را شاید

پس چرا نمی هراسند از همهمه کوه ها؟!    از قهقه دستان ها          ساعقه ها       آتش فشان ها . . .

اینانند زبان زمین

بشنوید که فریاد می زنند آدمی را

فریاد می زنند زندانی را که تو باز چرا زندانی؟. . .

نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1391ساعت 14:18 توسط الف.شفق|




اگر بخواهم از عشق بگویم سکوت میکنم،گاهی آدمها انقدر حرف برای


گفتن دارن که گاهی فقط سکوت میکنند.


اینجا گوشه ای از قلب منه،کومه ای واسه روزای بارونی


البته من ترجیح میدم زیر بارون خیس بشم


 افکارم خیس بشه


لباسام خیس بشن


من هم جریان پیدا کنم با بارون و به آسمون نگاه کنم  و مثل رعد فریاد

بزنم


سر آسمون

سر زمین

سر قطره


که کجا میای          زمین جای خوبی نیست                 برگرد


کومه ای پر از محبت تقدیم به . . .

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 16:3 توسط الف.شفق|




مطالب پيشين
» سالهای انتظار
» زمانه
» پشت خاکریز
» بخشنامه
»
»
»
» کومه ای برای . . .
» دریچه
» زندانی زندگی
Design By : ParsSkin.Com